تبليغاتX
نگاه هاي سبز و آبي

نگاه هاي سبز و آبي


.....When I Came Drenched in the Rain

mom is special




 

.....When I Came Drenched in the Rain

 

Brother  Said :Why  don’t you take an umbrella with

?you 

?Sister  Said:Why didn’t you wait till it stopped

”.Dad angrily said: “Only after getting cold you will realise

,But my Mom as she was drying my hair said

!!!STUPID RAIN

!!!THAT’S MOM

روز مادر مبارک!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 3 خرداد1390ساعت17:39توسط دريا | |

 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند  و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید ودر نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»

روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!!
 
 دو چيز را پاياني نيست، يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان. البته در مورد اولی مطمئن نیستم...
 
                                                                                                                     آلبرت انيشتين

+نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت17:21توسط دريا | |

 

     

راز دریا را بیاموز...

دریا با آنکه عمیق است اما امواجی را که در سطحش هستند،سرکوب نمی کند بلکه اجازه می دهد به ساحل برسند.

تو هم مثل دریا امواج سطحی و زود گذر زندگی ات را به سمت بهترین ها هدایت کن!

دریا هم سطح دارد و هم عمق ...

راز دریا در نگه داشتن تعادل بین این دو است!

تو هم این تعادل را حفظ کن تا سالم به مقصد برسی !

در عین حالی که به سلامت بدن فکر می کنی به دنبال سلامت جان هم باش!

مثل دریا پر باش از بیکرانگی.

اجازه بده تا رودخانه های معرفت در تو بریزند،تا تمام نشدنی باشی.

تا هرگز تمام نشوی!

مثل دریا پر از تلاطم باش و از سکون بپرهیز.

از تند باد حوادث بیم نداشته باش! مگذار که مرداب شوی!

مثل دریا ثروتمند باش و سخاوتمند!

سفره ات را برای همه پهن کن...

بگذار تا هرکس هرچه نیا ز دارد از تو برگیرد!به ماهیگیر ماهی بده،وبه مرد گوهری،مروارید!

مثل دریا که دلش رنگ آسمان را به خود گرفته،تو هم آبی باش.

انعکاس باش از آسمان ها،از خدا!

خداگونه باش...

 

+نوشته شده در جمعه 19 آذر1389ساعت2:34توسط دريا | |

 

hobab

حباب ها را می بینی

چگونه با نفسهایی عمیق متولد میشوند

مانند آن است که از هیچ آکنده اند ...... از هیچ

اما هم در جسم لغزنده و بلورین خود . از جان هوا برخوردارند

و  هم در صورت خویش جهانی را انعکاس میدهند

در چشمهایم نگاه کن

کم از حباب ها نیستند

گوشه ای از تمامیت تو

در جان چشمهایم پیداست

 

+نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر1389ساعت11:23توسط دريا | |

 

    نمیدونم شما هم این سه جمله رو قبول دارین یا نه؟؟؟

   در زندگی سه چیز آموختم

           ღ از عشق                رسوایی

           از دوست ღ               بی وفایی

            از شب ღ                    تنهایی

     ولی من فکر میکنم  خیلی منفی نگریه اگه اینجوری فکر کنیم...

     به نظر من اگه یه جور دیگه فکر کنیم بهتر باشه...

 

          ღ از عشق                  فداکاری

          از دوست ღ                  وفاداری

           از شب ღ              زیبایی و آرامش

 

     افتخار بدین نظر بزارین٬ دوست دارم نظراتتونو بدونم.

    

    

 

+نوشته شده در شنبه 24 مهر1389ساعت22:35توسط دريا | |

 

                         خداوند لبخند زد و از لبخند او دختر آفریده شد...

                               لبخند زیبای خداوند روزت مبارک

                                              روز دختر مبارک

 

      girl

+نوشته شده در جمعه 16 مهر1389ساعت23:41توسط دريا | |

 

There was a blind girl who hated herself because of being blind. She hated everyone except her boyfriend. One day the girl said that if she could only see the world she would marry her boyfriend, one day someone donated his eyes to her and then she saw everything including his boyfriend, her boyfriend ask her, "now that you can see, will you marry me?", the girl was shocked when she saw her boyfriend is also blind, and she refuse to marry him. Her boyfriend walks away with tears and .said, “Just take care of my eyes dear

چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود. او از همه نفرت  داشت الا نامزدش . روزی دختر به نامزدش  گفت که اگر روزی  بتواند دنیا  را ببیند آن  روز ، روز ازدواجشان خواهد بود. تا اینکه سرانجام شانس به او رو آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آنگاه توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟

دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد! بنابراین در پاسخ گفت: نمی توانم با تو ازدواج کنم، زیرا تو نابینا هستی! پسر درحالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوی او کرد و گفت: فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 8 مهر1389ساعت14:52توسط دريا | |

 

سلامٌ علیکم

ببخشین دیردیر آپ میکنم  آخه ماه رمضون که تموم شده دیگه نمی تونم صبح تا شب تو اینترپت باشم

الانم اومدم بگم دارم میرم مسافرت تا یه هفته دیگه نمیتونم بهتون سر بزنم.

می دونم خیلی براتون سخته که یه هفته نباشم (واکنش وارونه بود)

منو از نظراتتون بی بهره مسازید.

خداحافظ

 

+نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت13:58توسط دريا | |

 
سلام ملٌت...
 
امروز خداییش تو فاز عشق و عاشقی نیستم... پس بریم سر اصل مطلب
 
بازی تمرکز حواس (اگه تونستی 30 ثانیه این بازی رو انجام بدی تو نابغه هستي):
بازی که در اینجا ملاحظه میفرمایید به بازی تمرکز حواس شهرت دارد ، البته گفته میشود فقط نوابغ قادرند بهمدت 30 ثانیه یا بیشتر این بازی را ادامه دهند و همچنین خلبانان نیرویهوایی آمریکا میتوانند بیش از یک دقیقه در این بازی استقامت نمایند.
شاید شما هم یک نابغه باشید و بتوانید رکورد خلبانهای آمریکایی را بشکنید.
این بازی به تمرکز حواس بسیار بالایی نیاز دارد.
اگر مایلید نبوغ و تمرکز حواس خودرا محک بزنند حتماً این بازی رو امتحان کنید:

برای شروع بازی اینجا کلیک کنید

ماوس را روی مربع قرمز نگه داشته و آن را حرکت دهید.
سعی کنید مربع قرمز رنگ با دیواره و مربع/مستطیل های آبی رنگ برخورد نکند
اگر بتوانید بیشتر از 30 ثانیه از برخورد جلوگیری کنید، به احتمال زیاد شما یک نابغه هستید
از کسانی که این بازی رو انجام میدن میخوام که رکورد خودشون رو توی قسمت نظرات بنویسن

اشکال نداره هرچی شد بنویس

 

+نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت16:9توسط دريا | |

سلام به ملّت گرامی...

          

                        ببشخین این دفعه دیر اومدم!!!

        *•ღ*•ღ*•ღ*•*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•

♥ این چند روز خیلی دلم گرفته بود...

♥ اصلا بی خیال...

♥ چرا راجع به چیزای خوب حرف نزنم؟

♥ به قول خاله مامانم که میگه «من عاشق عشقم...»

♥ درباره عشق حرف بزنیم

♥ البته فقط واسه الافی!!! من که عاشق کسی نیستم... میدونین که...

♥ کسی که به این راحتی نمیتونه دل منو به دست بیاره(این جمله سرشار از اعتماد بنفس خوانده شود)

♥ یه نظر سنجی گذاشتم...

♥ درمورد ...عشقه....

♥ امروزم به یه داستانک برخوردم خوشم اومد گفتم اینجام بنویسم

♥اونم درمورد  ...عشقه...

     *•ღ*•ღ*•ღ*•*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•

                           نظر یادتون نره

     *•ღ*•ღ*•ღ*•*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•

           عشق حقیقی

  پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند ..

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست ..

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !

پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 8 شهریور1389ساعت2:5توسط دريا | |

 

  • یه پسر خوب هنوز امضاء گواهی نامه اش خشک نشده به رانندگی خانمها گیر نمی دهد
  • یه پسر خوب کمتر با این جمله مواجه می شود"مشترک گرامی دسترسی شما به این سایت مقدور نمی باشد"
  • یه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نمی رود
  • یه پسر خوب عکس الکساندر گراهام بل رو قاب نمی کنه بزنه تو اتاقش
  • يه پسر خوب پشت چراغ قرمز با دیدن یه خانم چشماش مثه چراغهای فولکس نمی زنه بیرون

    بقيه در ادامه مطلب...


  • ادامه مطلب

    +نوشته شده در شنبه 30 مرداد1389ساعت14:13توسط دريا | |

     

    چرا دوستم داری؟؟؟؟

    چرا دوستم داري؟

    يكبار دختري در حين صحبت با پسري كه عاشقش بود ازش پرسيد...


    ادامه مطلب

    +نوشته شده در سه شنبه 26 مرداد1389ساعت17:38توسط دريا | |

     

        من و خدا

    میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می كرد بهم چی گفت ؟ جایی كه میری مردمی داره كه می شكننت نكنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توكوله بارت عشق میزارم كه بگذری، قلب میزارم كه جا بدی، اشك میدم كه همراهیت كنه، و مرگ كه بدونی برمیگردی پیشم.

     

    +نوشته شده در دوشنبه 25 مرداد1389ساعت14:49توسط دريا | |

     

    خداييش من كه خيلي خنديدم

    شمام برين ادامه مطلب شايد خنديدين


    ادامه مطلب

    +نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد1389ساعت21:46توسط دريا | |

     
    قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
    هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
    قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت.
    قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
    تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
    روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟
    خدا گفت: هست.
    قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
    خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
    آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است...

    +نوشته شده در دوشنبه 18 مرداد1389ساعت21:29توسط دريا | |

     

    برای دیدن ماه تولد مورد نظر به ادامه مطلب بروید 


    ادامه مطلب

    +نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت16:41توسط دريا | |

    برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب بروید
    ادامه مطلب

    +نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت16:31توسط دريا | |

    ما آدما سعی داریم بزرگ بشیم .. چون وقتی کودکیم بزرگترهامون ازمون می خوان ... وقتی مثلا ازشون می پرسیم پس من کی میرم مدرسه اونا میگن وقتی بزرگ شدی .. وقتی یک کودک که کودک درونش زنده است و داره گِل بازی میکنه بزرگتر ها بهش میگن بچه پس تو کی بزرگ میشی ... این جمله وقتی بزرگ شدی یا چرا بزرگ نمیشی مدام روزی هزار بار برای اون بچه تکرار میشه .. تاجایی که به خودش میگه نکنه من مشکلی دارم که نمی تونم بزرگ بشم .. از طرفی احساس می کنه که اگر بزرگ بشه مثلا می تونه بره مدرسه یا یه بستنی بزرگ رو خودش تنهایی بخوره یا کتاب داستانش رو دیگه خودش بخونه یا مثله مامنش دیگه می تونه رژلب بزنه یا مثله باباش می تونه رانندگی کنه ... و هزاران چیز دیگه ... بعد با خودش تصمیم میگیره میگه هم بزرگتر هام میگن بزرگ بشم هم بزرگی یه عالمه خوبی داره پس من باید بزرگ بشم... از اون به بعد اون بچه دیگه سعی نمیکنه کودک درونش رو زنده نگه داره و فقط دلش می خواد اونو بکشه تا بزرگ بشه... در اون موقع احساس میکنه که کودک درونش یه مزاحمه یه چیز اضافه است که موجبات تمسخرش به وسیله اطرافیانش رو به وجود میاره ... می خواد بزرگ بشه که به همه بگه منم بزرگم .. می خوام بگم اینکه کودک درونمون میمیره دلیلش تفکر احمقانه همه مردم هست ... کودک درون باید پرورش پیدا کنه ... آدما فکر میکنن کودک درون فقط مال بچه هاست و لازمه بزرگ شدن کشتن اونه .. نمیدونن آدم بزرگا هم بهش نیاز دارن اما نه اون شکلیش رو که در بچگی بهش نیاز داشتن بلکه کودک درونی که دیگه(( پیش رفته تر)) شده و متناسب با عقل اونا شده ..دیگه گل بازی نیست ... اما هست ... 

    كودك درون

    +نوشته شده در شنبه 16 مرداد1389ساعت13:37توسط دريا | |

     

    می گویند آب نرم است و سنگ سخت

     با این همه در نرمی آب چیزی تسلیم ناپذیر هست

     که سخت ترین سنگ را می فرساید...

     و در سختی سنگ چیزی تسلیم پذیر هست که به نرمی آب تن در میدهد

     پس سختی را در آب پیدا کن و نرمی را درسنگ...

    +نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت1:59توسط دريا | |

    سلام!

    این اولین آپ منه.

    مطلب خاصی توش نداره ولی قول میدم بزودی تبدیل بشه به یه وبلاگی که حداقل ارزششو داشته باشه که وقتی حوصلتون سر رفت یه سری بهش بزنین.

    الهی بمیرم برا خودم چقدر متواضع حرف زدم

    خب دیگه خیلی حرف نمیزنم.

    خدافظ تا بعد

    +نوشته شده در پنجشنبه 14 مرداد1389ساعت1:11توسط دريا | |