|
.....When I Came Drenched in the Rain .....When I Came Drenched in the Rain Brother Said :Why don’t you take an umbrella with ?you ”?Sister Said:”Why didn’t you wait till it stopped ”.Dad angrily said: “Only after getting cold you will realise ,But my Mom as she was drying my hair said !!!STUPID RAIN !!!THAT’S MOM روز مادر مبارک!!!
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند… به همین خاطر مرد اینبار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند. این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید ودر نتیجه تعداد میمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمونها را بخرد. روستاییها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمونها را خریدند...
راز دریا را بیاموز... دریا با آنکه عمیق است اما امواجی را که در سطحش هستند،سرکوب نمی کند بلکه اجازه می دهد به ساحل برسند. تو هم مثل دریا امواج سطحی و زود گذر زندگی ات را به سمت بهترین ها هدایت کن! دریا هم سطح دارد و هم عمق ... راز دریا در نگه داشتن تعادل بین این دو است! تو هم این تعادل را حفظ کن تا سالم به مقصد برسی ! در عین حالی که به سلامت بدن فکر می کنی به دنبال سلامت جان هم باش! مثل دریا پر باش از بیکرانگی. اجازه بده تا رودخانه های معرفت در تو بریزند،تا تمام نشدنی باشی. تا هرگز تمام نشوی! مثل دریا پر از تلاطم باش و از سکون بپرهیز. از تند باد حوادث بیم نداشته باش! مگذار که مرداب شوی! مثل دریا ثروتمند باش و سخاوتمند! سفره ات را برای همه پهن کن... بگذار تا هرکس هرچه نیا ز دارد از تو برگیرد!به ماهیگیر ماهی بده،وبه مرد گوهری،مروارید! مثل دریا که دلش رنگ آسمان را به خود گرفته،تو هم آبی باش. انعکاس باش از آسمان ها،از خدا! خداگونه باش...
حباب ها را می بینی چگونه با نفسهایی عمیق متولد میشوند مانند آن است که از هیچ آکنده اند ...... از هیچ اما هم در جسم لغزنده و بلورین خود . از جان هوا برخوردارند و هم در صورت خویش جهانی را انعکاس میدهند در چشمهایم نگاه کن کم از حباب ها نیستند گوشه ای از تمامیت تو در جان چشمهایم پیداست
نمیدونم شما هم این سه جمله رو قبول دارین یا نه؟؟؟ در زندگی سه چیز آموختم ღ از عشق ღ رسوایی ღ از دوست ღ بی وفایی ღ از شب ღ تنهایی ولی من فکر میکنم خیلی منفی نگریه اگه اینجوری فکر کنیم... به نظر من اگه یه جور دیگه فکر کنیم بهتر باشه... ღ از عشق ღ فداکاری ღ از دوست ღ وفاداری ღ از شب ღ زیبایی و آرامش افتخار بدین نظر بزارین٬ دوست دارم نظراتتونو بدونم.
خداوند لبخند زد و از لبخند او دختر آفریده شد... روز دختر مبارک
There was a blind girl who hated herself because of being blind. She hated everyone except her boyfriend. One day the girl said that if she could only see the world she would marry her boyfriend, one day someone donated his eyes to her and then she saw everything including his boyfriend, her boyfriend ask her, "now that you can see, will you marry me?", the girl was shocked when she saw her boyfriend is also blind, and she refuse to marry him. Her boyfriend walks away with tears and چندین سال پیش، دختری نابینا زندگی می کرد که به خاطر نابینا بودن از خویش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش . روزی دختر به نامزدش گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند آن روز ، روز ازدواجشان خواهد بود. تا اینکه سرانجام شانس به او رو آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند. آنگاه توانست همه چیز، از جمله نامزدش را ببیند. پسر شادمانه از دختر پرسید: آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده؟ دختر وقتی که دید پسر نابیناست، شوکه شد! بنابراین در پاسخ گفت: نمی توانم با تو ازدواج کنم، زیرا تو نابینا هستی! پسر درحالی که به پهنای صورتش اشک می ریخت، سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوی او کرد و گفت: فقط ازت خواهش می کنم مراقب چشمان من باشی!
سلامٌ علیکم ببخشین دیردیر آپ میکنم الانم اومدم بگم دارم میرم مسافرت تا یه هفته دیگه نمیتونم بهتون سر بزنم. می دونم خیلی براتون سخته که یه هفته نباشم منو از نظراتتون بی بهره مسازید.
برای شروع بازی اینجا کلیک کنید ماوس را روی مربع قرمز نگه داشته و آن را حرکت دهید. اشکال نداره هرچی شد بنویس
سلام به ملّت گرامی...
ببشخین این دفعه دیر اومدم!!! *•ღ*•ღ*•ღ*•*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*• ♥ این چند روز خیلی دلم گرفته بود... ♥ اصلا بی خیال... ♥ چرا راجع به چیزای خوب حرف نزنم؟ ♥ به قول خاله مامانم که میگه «من عاشق عشقم...» ♥ درباره عشق حرف بزنیم ♥ البته فقط واسه الافی!!! من که عاشق کسی نیستم... میدونین که... ♥ کسی که به این راحتی نمیتونه دل منو به دست بیاره(این جمله سرشار از اعتماد بنفس خوانده شود) ♥ یه نظر سنجی گذاشتم... ♥ درمورد ...عشقه.... ♥ امروزم به یه داستانک برخوردم خوشم اومد گفتم اینجام بنویسم ♥اونم درمورد ...عشقه... *•ღ*•ღ*•ღ*•*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*• نظر یادتون نره *•ღ*•ღ*•ღ*•*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ♥*•ღ*•ღ*•ღ*•ღ*• عشق حقیقی پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد .. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند .. سپس به او گفتند : باید ازت عکسبرداری بشه تا جایی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه .. پیرمرد غمگین شد .. گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : پرستاری به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم .. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متاسفم او الزایمر دارد چیزی را متوجه نخواهد شد .. حتی مرا هم نمی شناسد .. پرستار با حیرت گفت : وقتی نمی داند شما چه کسی هستید چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟ پیرمرد با صدایی گرفته .. به آرامی گفت : اما من که میدانم او چه کسی است ...
بقيه در ادامه مطلب...
چرا دوستم داری؟؟؟؟ يكبار دختري در حين صحبت با پسري كه عاشقش بود ازش پرسيد...
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می كرد بهم چی گفت ؟ جایی كه میری مردمی داره كه می شكننت نكنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توكوله بارت عشق میزارم كه بگذری، قلب میزارم كه جا بدی، اشك میدم كه همراهیت كنه، و مرگ كه بدونی برمیگردی پیشم.
برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب بروید
ما آدما سعی داریم بزرگ بشیم .. چون وقتی کودکیم بزرگترهامون ازمون می خوان ... وقتی مثلا ازشون می پرسیم پس من کی میرم مدرسه اونا میگن وقتی بزرگ شدی .. وقتی یک کودک که کودک درونش زنده است و داره گِل بازی میکنه بزرگتر ها بهش میگن بچه پس تو کی بزرگ میشی ... این جمله وقتی بزرگ شدی یا چرا بزرگ نمیشی مدام روزی هزار بار برای اون بچه تکرار میشه .. تاجایی که به خودش میگه نکنه من مشکلی دارم که نمی تونم بزرگ بشم .. از طرفی احساس می کنه که اگر بزرگ بشه مثلا می تونه بره مدرسه یا یه بستنی بزرگ رو خودش تنهایی بخوره یا کتاب داستانش رو دیگه خودش بخونه یا مثله مامنش دیگه می تونه رژلب بزنه یا مثله باباش می تونه رانندگی کنه ... و هزاران چیز دیگه ... بعد با خودش تصمیم میگیره میگه هم بزرگتر هام میگن بزرگ بشم هم بزرگی یه عالمه خوبی داره پس من باید بزرگ بشم... از اون به بعد اون بچه دیگه سعی نمیکنه کودک درونش رو زنده نگه داره و فقط دلش می خواد اونو بکشه تا بزرگ بشه... در اون موقع احساس میکنه که کودک درونش یه مزاحمه یه چیز اضافه است که موجبات تمسخرش به وسیله اطرافیانش رو به وجود میاره ... می خواد بزرگ بشه که به همه بگه منم بزرگم .. می خوام بگم اینکه کودک درونمون میمیره دلیلش تفکر احمقانه همه مردم هست ... کودک درون باید پرورش پیدا کنه ... آدما فکر میکنن کودک درون فقط مال بچه هاست و لازمه بزرگ شدن کشتن اونه .. نمیدونن آدم بزرگا هم بهش نیاز دارن اما نه اون شکلیش رو که در بچگی بهش نیاز داشتن بلکه کودک درونی که دیگه(( پیش رفته تر)) شده و متناسب با عقل اونا شده ..دیگه گل بازی نیست ... اما هست ...
می گویند آب نرم است و سنگ سخت با این همه در نرمی آب چیزی تسلیم ناپذیر هست که سخت ترین سنگ را می فرساید... و در سختی سنگ چیزی تسلیم پذیر هست که به نرمی آب تن در میدهد پس سختی را در آب پیدا کن و نرمی را درسنگ...
سلام! این اولین آپ منه. مطلب خاصی توش نداره ولی قول میدم بزودی تبدیل بشه به یه وبلاگی که حداقل ارزششو داشته باشه که وقتی حوصلتون سر رفت یه سری بهش بزنین. الهی بمیرم برا خودم چقدر متواضع حرف زدم خب دیگه خیلی حرف نمیزنم. خدافظ تا بعد
|
About![]()
تو این وبلاگ هر چیزی از نوع شعر، داستان، عکس و این چیزا پیدا میشه. Archivesخرداد 1390آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 Links
♥شياطين سمپاد♥ |